امروز موقع برگشتن به خونه، دلم میخواست ماشین رو پارک کنیم بریم قدم بزنیم، هر چند که هوا سرد بود، برای من همه چیز قشنگ بود، توی ذهنم طوفان بود، چه کسی میتونه این رو درک کنه، ای کاش وسیلهای غیر از حرف و زبان بود که میشد باهاش تمام احساست رو خیلی دقیق منتقل کنی. اون قدر حجمش برام زیاد بود که نمیتونستم تجزیه تحلیلش کنم، فقط خوشحالی بود و تصاویری که از صبح در ذهنم فلش میزدند. سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد. کم کم آرومتر میشدم و بهتر میتونستم اتفاقات امروز رو درک کنم ولی این تنها کمکم میکرد که بتونم ویزیت امروز دکتر رو بهتر به یادم بیارم. این همه هیجان و انرژی رو نمیفهمیدم، مهم هم نبود که بفهمم، فقط میدونستم امروز برام یه روز خیلی مهم بوده. بیست وچهار فوریه دو هزار و هشت. انقدر این تاریخ رو روی همه فرمها نوشتم و امضا کردم که خوب توی ذهنم مونده. خیلی برام مهمه که همه جزئیات رو بگم حتی اگر برای شما مهم نباشه.
تازه وقتی فهمیدم امروز چه اتفاقی برام افتاده که داشتم برای اولین بار لذت میبردم، برای اولین بار نمیخواستم همه چیز زودتر تموم بشه. برای اولین بار احساس میکردم خیلی تن زیبائی دارم، احساس میکردم…وقتی تموم شد گریه میکردم، از خوشحالی…براش عجیب بود، میگفت چرا گریه میکنی، چطوری باید همه چیز رو کامل براش توضیح بدم….
میگم برام خیلی مهمه، تو نمیتونی بفهمیش..میگم فقط باهام مخالفت نکن، نمیتونم از دست بدمش، نمیخوام از دست بدمش….خیلی ساده بود….فقط یک جمله بود…نمیتونی بفهمی و به ذهنم فشار میآرم…چجوری بگم که مسخره نباشه چجوری بگم که بفهمه….میگم کسی نپرسید ازدواج کردی یا نه. میگم توی فرمی که باید پر میکردم واژینیسموس هم بین بیماریها بود…کافی بود تیک بزنی….باز گریه میکنم…..یاد همه وقتهایی میافتم که توی ایران دکتر رفته بودم، از بهترین دکترها گرفته تا بیمارستانهای معمولی…..»یاد اولین باری میافتم که برای واژینیسموس رفته بودم دکتر…همینطور که منتظر نوبتم نشسته بودم، منشی برگشت رو به من که دیگه داشت نوبتم میشد گفت مشکل شما چیه؟ نمیدونم بین اون همه آدم و سکوت مطلق چی باید میگفتم، اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم «یکم سینهام درد میکرد»….نوبتم که شد…وقتی برای دکتر توضیح دادم…بعد از معاینه گفت فقط باید عمل بشی…یه وقت خودت اقدام نکنی چون با خون ریزی شدید همراهه، بیهوش میشی….برای عمل هم شناسنامه میخواد و اجازه شوهر.»
نمیدونم از این همه چیزی که هجوم آورده به ذهنم کدومشو براش بگم که حرفمو قبول کنه! میگم توی رادیو زمانه هم یه نوشته بود، همون «واژن خود را پس بگیریم» که برات میگفتم که از رفتار دکترای زنان با دخترها میگفت….
باز هم یاد ویزیت امروز دکتر میافتم…وقتی تلفنی وقت میگرفتم منشی ازم پرسیده بود دکترت زن باشه یا مرد و من با یه حالتی که انگار نشانه نجابته گفتم خوب ترجیح میدم زن باشه ولی خوب عجله دارم اگه دکتر زن نیست دکتر مرد هم باشه اشکالی نداره….و ته ذهنم دوست داشتم مرد باشه…تصویر اخم و تخم دکترای زن ایران یادم میومد وقتی که از درد، تحمل معاینه رو نداشتم و تازه بعدش میگفتن همه همینجوری ان یه بار تحمل کن، خوب میشی، و برای من فقط خمودگی باقی میموند….
حالا انگار یهو تابوی پس ذهنم شکسته شده بود….میگه برای اینه که برای اولین بار توی این سنّ پاپ اسمیر داشتی…همین جور که باهاش حرف میزنم یادم میاد که امروز چقدر برای دکتره سوال بود که من چرا تا حالا پاپ اسمیر نداشتم…میگم آخه وقتی ایران بودم مشکل واژینیسموس داشتم… چیزی نمیگه ولی پر از علامت سواله…میگم برای همین دکترم پاپ اسمیر نمیگرفت….میگم یعنی خوب خودمم درخواست نکرده بودم…میگه ببین همه زنها باید سالی یک بار تست پاپ اسمیر بدن و من دیگه حرف نمیزدم منقبض شده بودم…معذرت خواهی میکنه، میگه متأسفه که برای من دردناکه…. همین برای من کافیه که درد رو تحمل کنم و من در این سنّ بالاخره موفق شده بودم که تست پاپ اسمیر بدم….
من اصرار دارم همین که ازم نپرسید ازدواج کردی یا نه…همین که فقط پرسید فعالیت جنسی داری….همینکه توی فرم هیستوری بیماریها واژینیسموس بود و تو باید فقط تیک میزدی و لازم نبود تازه برای دکتره بگی که واژینیسموس چی هست و شما لطفا صبور باش و آروم معاینه کن…. اینکه کسی نگفته بود برو با شوهرت بیا، با شناسنامه بیا….همه اینها تابوی سی ساله پس ذهن من رو انگار پودر کرده بود و به هوا سپرده بود تا تبدیل بشه به ذرات لذت به سرخوشی به همین حسی که باعث میشه امروز برام روز خیلی مهمی باشه.
کم کم حالت نگاهش عوض میشه…میگه آره منم حس کردم که با همیشه فرق داری و داری لذت میبری…
…
لینک مطلب در بالاترین